دست نوشته های یک آدمِ برفی
من: میدونستی بعضی از آبی ها توشون قرمز زیادی وجود داره و رنگ گرم محسوب می شن . بعضی قرمز ها چون آبی زیادی دارن رنگ سرد محسوب میشن؟ کژدم: نه ، من نمیدونستم که بعضی آبی ها چون خیلی قرمز دارن رنگ گرم اند و بعضی قرمز ها چون خیلی آبی دارن رنگ سردن! من: خوب چرا مطالعه نمی کنی که بدونی بعضی آبی ها گرمن چون قرمز زیادی دارن و بعضی قرمز ها آبی زیادی دارن پس سردن؟! کژدم: آخه من وقت ندارم که مطالعه کنم و بدونم که بعضی از آبی ها توشون قرمز زیادی وجود داره و رنگ گرم محسوب می شن . بعضی قرمز ها چون آبی زیادی دارن رنگ سرد محسوب میشن!! تازه ، تو کدوم کتابی می نویسن که بعضی از آبی ها میتونن رنگ گرم باشن چون قرمز زیادی دارن و بعضی از قرمز ها میتونن رنگ سرد محسوب شن چون آبی زیادی دارن؟ من: راست میگی . تو هیچ کتابی ننوشته که بعضی آبی ها چون خیلی قرمز دارن رنگ گرم اند و بعضی قرمز ها چون خیلی آبی دارن رنگ سردن! منم تو یه مجله خوندم که بعضی از آبی ها.... این دفعه می میرم هر بار که درد شروع می شود ، از قلب می زند به شانه ، از شانه به پشت ، از پشت به گردن و از گردن به سر ، و چشم ها توی کاسه از درد گر می گیرند ، به همین یک جمله فکر می کنم . هر جا که شروع می شود - توی خیابان ، کلاس، آموزشگاه یا خانه - به خیالم می زند که کسی را خبر کنم ؛ تنها نمیرم . میترسم از تنهایی . هنوز نمردم . معلوم نیست این بی صاحب چه مرگش شده که همینطور گز گز می کند . می ترسم نرسم بیل گیتس شوم ! پی نوشت: گاهی هوس می زند به دلم که به سبک خشک کتاب فارسی بنویسم . خوشم می آید از آهنگین حرف زدن ، مثل انشا های دبستان . خبر خاصی نیست . گفتم یه آپی بزنم دور هم باشیم! پی نوشت شبه اصل النوشت نوشته زیر مربوط به روز سه شنبه هست! (اینجوری نگام نکنین! دو جلد« آتش بدون دود »مونده بود هنوز!) ١- نصیحت اول: هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ، راس ساعتی که میگن واسه گرفتن کارنامه نرو ! چون مجبور میشی مثل من تمام طول مراسم رو انتظامات وایسی ، و هیچی از سه تار زدن کژدم و بچه ها و جاهای هیجان انگیزش نبینی ، و آخرش باید سینه خیز بری بالای سکو و جایزه بگیری! نصیحت دوم: پرسپولیسی عاقل، سر کلاس معلم استقلالی ، اونم وقتی که از سه نفر آدم حاضر یکیشون استقلالیه و اون یکی تیم ملی ، کل کل نمی کنه! نتیجه این میشه که تیم ملی مذکور ، برمیگرده میگه : من به خاطر سوتی های کلاه کج پرسپولیسی ! و استقلالی میگه : من دلم برای مدیرمون «کج» میشه! و نتیجه ی کلی اینکه وقتی کژدم سوتی میده ، نوشابه نخورید تا زنده بمونید! پی در پی نوشت: هر کی از این پارت سر در آورد یه جایزه پیش عله داره
2- فرحناز ، از ته سالن ، با اشاره: مهرنوش رو ندیدی؟ من ، از وسط سالن، با اشاره: فکر کنم اون جلو بود! جلویی فرحناز، با اشاره: مریم؟ نیومده!! دقایقی بعد: من ، از وسط سالن، با اشاره: کژدم رو ندیدی؟ فرحناز، از ته سالن، با اشازه: همین جاست! جلویی فرحناز ، با اشاره: نه ، کارنامه ها رو الان نمیدن! 3- جمله های زیبای این هفته: -حبیب: این «ژست خشم»ه! -معلم ریاضی پرسپولیسی ، خطاب به کژدم استقلالی ،قبل از دربی، با لهجه ترکی: جوجه! -کژدم، بعد از سه ماه: خانم ، هنوز گوسفند مارو ندادین! -ثمین: ایول به عادل «کج کلاه»! -ناظم مدرسه ، در خیابان محل برگزاری مراسم ، خطاب به مامان: در این سالن کجاست -من:لوبیا پلو بدون ماست ، مثل زنبور بی عسله! -وباز هم من ، بعد از یک ربع کشتی کج با کژدم و پارمید : خوب میگفتین که زنگ ناهاره ، مثل آدم باهم میرفتیم دیگه!! ملت: 4- بدون شرح ، از جانب پارمید! « بسم الله الرحمن الرحیم بازگشت همه به سوی اوست اینجانب، پارمیدا .و ، صادره از تهران ، به علت تحویل گرفتن کارنامه ترم اول در تاریخ 13/11/88 بین ساعت 4:30 تا 6 عصر به قتل خواهم رسید . وصیت می کنم پس از مرگم ، لپ تاپ و کفش هایم به مبینا ، موبایل و mp4 ام به آنیت ، جامدادی ام به شادی، عکس های رابرت پتینسونم به سارا ، کتاب نیمه کاره ام به بز و مجموعه هری پاترم به کژدم برسد . ضمنا ، عکس های ریچی همراه با خودم دفن شود . اینجانب ، فرحناز، سارق سی دی های high school musical ام را حلال می کنم . خدایا ، در آن دنیا حافظ من باش پی نوشت : اگر مادرم با چنان سرعتی مرا خفه کرد که فرصت اشهد خواندن پیدا نکردم برای من اشهد بخوانید . اگر هر یک از افراد ذکر شده به علتی مشابه من توسط مادر هایشان به قتل رسیدند وسایلم را به پرورشگاه تحویل بدهید . بابا یادت باشه واسم سگ نخریدی! » ! این پست پریروز نوشته شده . منتهای مراتب از اونجا که اینترنت سرناسازگاری دارد با ما ، امروز منتشر می شود! میان نوشت: خیلی وقتا «منتشر» رو «منتظر» می نویسم و هر وقت میخوام پاکش کنم یاد یه سال خاطره می افتم.... بیخیال! «پریروز» روز خوبی بود . «پریروز» ساعت ده رفتیم مدرسه و فقط دو زنگ کلاس داشتیم . «پریروز» بابا ساعت شیش صبح بیدارم کرد و نهیب زد که : پاشو آبمیوه ت رو بخور، خراب میشه میان نوشت : خیلی وقتا نیاز دارم به اینکه صداش رو بشنوم و بدونم که اونجاست. مثل خیلی های دیگه که... بیخیل! «پریروز» بعد از عمری نشستم به خوندن رمان های دراز جدید . یه لم ، توی تخت! روز قبلش که تعطیل بودیم با مامان رفتیم چل بزنیم و مامان برام هفت جلدی « آتش بدون دود » رو خرید . راستی حبیب ، «آقشام گلن اوجا » یعنی چی؟ «پریروز» بالاخره «نی نی» به دنیا اومد . از صبحش مامان خونه نبود . رفت بیمارستان پیش خواهرش . میان نوشت : صد بار گفتم واسه این نی نی اسم انتخاب کنید که ما نگیم « نی نی»! خاله، پانیذ چطوره؟ نه؟ پس.... نه ، ولش . بیخی! میان نوشت دو : خز کردم این شکلکای تولدو ! ولی چی کار کنم ، دخترخاله س دیگه! هی بچه! به دنیای آدما خوش اومدی! میان نوشت سه: خبر رسید که اسمش رو میذارن آناهیتا . خدایا! قدرتی به من بده که لا اقل اسم این یکی رو بتونم درست تلفظ کنم!! هی آنیت ، کدوم بچه عاقلی ده صب به دنیا میاد آخه؟! «پریروز» روز خوبی بود . چون فرداش برف اومد «پریروز» روز خوبی بود . چون سرما خوردم خفن ، و امروز نرفتم مدرسه !! چرا نمی فهمی؟! میگم پریروز روز خوبی بود !! پی نوشت : « من نه یموتم و نه گوکلان » . منتها بیشتر ترجیح میدم برم ولایت بابام!! پی نوشت دو ( خطاب به الی): دیدی آخرش آت میش مرد؟!! یه هفته ست مثل آدم نخوابیدم . حد اکثر چهار ساعت در روز . دو هفته ست اصلا ورزش نکردم . حتی ورزش سالم خمیااااااااااااااااازه! سه هفته ست کلا یه وعده غذا میخورم . اونم در حد غذای کنجیکش. با این حال هنوز زنده ام تا بهترین تولد شونزده سالگی دنیا رو داشته باشم! روز خوبی بود . بچه ها چراغ کلاس رو خاموش کرده بودن و عین فیلما غافلگیرم کردن . برام کیک آورده بودن و شمع شام غریبان گلی خانم رو هم گذاشته بودن روش( بماند که یه تیکه ش تو کیک موند و الناز از همه جا بی خبر هپلی هپوش کرد بچه ها از همه تون ممنونم! پنج سال بود که همچین تفلت باحالی نداشتم! از همه بیشتر، از تو ممنونم که هنوز اولین کسی هستی که بهم تبریک میگه . و با اینکه هیچ وقت تولدت یادم نمیمونه همیشه تولدم رو یادته . تلفنت بهترین هدیه ای بود که گرفتم . با اینکه خیلی از روز تولدت گذشته ، ولی من یه تولدت مبارک بهت بدهکارم مریم! من:دوست دارم دوستم داشته باشن. نه من: وقتی دوستم دارن احساس سردرگمی می کنم. من:دوست دارم یه داستان خوب بنویسم . نه من: هیچی نمی نویسم چون یه شاهکار از آب در نمیاد . من: دوست دارم رفیقم رفیق باشه. نه من : من تحملم رو بالا می برم . بذار هر کاری خواست بکنه . من: شوخی می کنم حتی اگه کسی نخنده . نه من: وقتی کسی به شوخیم نمی خنده ضایع میشم . پس هیچی نمی گم . من : حرفام رو رک و راست می زنم . نه من : سکوت می کنم چون ممکنه طرف مقابل ناراحت بشه . من: اگه فلان چیز رو بخرم مشکلم حل میشه . نه من : بدون اون چیز میسازم چون خیلی ها هستن که نمیتونن این چیزا رو بخرن . من : دوست دارم با حمع قاطی شم . نه من : وقتی تو جمع هستم حس می کنم همه نگاهم می کنن و نمیدونم چی کار بکنم . تازگیا حس می کنم دو تیکه شدم! این تنها چیزیه که نمیتونی با هیچ منجنیقی نابودش کنی . تنها سلاحیه که واسم مونده . بعد از ویرون شدن دهکده م . و اونقدر قویه که حتی فکرش سربازات رو به فنا می بره . تا وقتی که امید دارم میتونی روزی صد بار حمله کنی بهم و من از نو شروع می کنم چون معتقدم، تا وقتی امید هست ، جا واسه تلاش هم هست! پس دوباره دهکده م رو میسازم و به ریش تو می خندم! گاهی آدم از یه بازی به اندازه یه زندگی یاد میگیره! و این چیزیه که من از تراویان یاد گرفتم ؛ همیشه امیدوار باش! پی نوشت: یادمه هنوز. این روز رو مهمونمون می کردی به مناسبت تولدش! امیدوارم امسال هم بتونی یه تولد خوب براش بگیری! -من جوگیرم؟! داداشی از کتاب قطوری که انداخته بودم سمتش جاخالی داد و فریاد زد: -چی گفتم مگه! یه نگا به خودت بنداز!! این گفت و گوی کوتاه باعث شد من با نگاه دقیق تری خودم رو زیر نظر بگیرم! البته اول باید تعریف جوگیر رو پیدا کنم! -پیداش کردم! جوگیر...کسی که جو میگیردش حالا باید خودم رو بررسی می کردم . شب و روز رفتار های خودم رو زیر نظر میگیرم ولی هیچ مدرکی مبنی بر جوگیر بودنم پیدا نمی کنم! از راه دیگه ای وارد عمل میشم . خفت داداشی رو میگیرم -تو با چه پایه و اساسی میگی من جوگیرم؟! -موبایلت رو بیار! موبایلم رو از بین کپه لباس های پایین قفسه آبجی پیدا می کنم و میدم دستش! -بیا! یه نگا به آهنگات بنداز! فولدر های آهنگ رو نگا می کنم . هیچ فولدری با اسم جوگیر اینجا نیست! داداشی پس گردنی جانانه ای حواله م می کنه و خودش موبایل رو میگیره دستش! -نگا کن: 1-آهنگ های یانگوم!2-آهنگ های امپراطور دریا! 3-آهنگ های فوتبالیست ها! 4-آهنگ های جومونگ! 5-آهنگ های ناروتو! 6-آهنگ های روز حسرت! 7-آهنگ های کنسرت یانی! این که دلیل نمیشه! داداشی وارد عکس ها میشه: -اینجا رو ببین! عکس های بسکتبالی! عکس های ساسکه اوچیها! عکس های نینجا ! عکس های پینگ پونگ! عکس های اسمایلی ! عکس های سوباسا! اینم مدرک محکمه پسندی نیست! دوست داشتم، گرفتم! داداشی موبایل رو میاره جلو صورتم و تاریخ ها رو نشون میده! - این مال وقتیه که بسکتبال بازی می کردی و میخواستی قهرمان جهان بشی! این مال وقتیه که بازی ناروتو رو واسه ت گرفتم! این یکی مال تابستونه که فوتبالیست ها پخش میشد ! اینا مال زمان پخش جومونگه ! این یکی ها هم مال وقتی که استادت گفت آخرش یه پیانیست خفن میشی! -خوب حالا که چی؟ - نه،خداییش من جوگیرم؟!!
!!
:
!
!!
؟
!
!

) . کل کلاس رو با بادکنک های آبی (آرش برهانی،فرهاد مجیدی، جان واریو، میشاییل بالاک)و قرمز(علی کریمی، کریم باقری، نیکی) و نارنجی(طالب لو) تزیین کرده بودن و تخته رو هم مورد عنایت قرار داده بودن ( میشاییل توسط کیمیا غارت شد ، آرش ترکید ، جان واریو و فرهاد رو حبیب و دم کج بردن خونه، طالب لو روی دیوار کلاس موند ، علی کریمی گم شد ، نیکی رو دادیم به معلم ریاضی مون و کریم باقری به وسیله گچ سنگسار شد
) یه آویزونی قلب از الی گرفتم با یه لاک پشت به اسم کلم از پارمید .

!
....
....
....
!
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

